![]() |
![]() |
|

|
بازم سلام این آخرین باریه که میام دیگه از پست خبری نیست می دونم به خاطر کم کاریام منو می بخشین مگه نه؟ واسه همیشه بی خیال می شم می خوام برم که دار فانی رو وداع بگم و به دیار............. از همتون به خاطر راهنمای های خوشکلتون ممنونم یه یکی دو هفته ای شاید وبلاگم آزاد گذاشتم که همه بدونن ترنم بهار ترنم بهار نه زکیه الفاتحههههههههه.. بعد از اون میسپرم که از صفحه روزگار حذف شه می دونم کار اشتباهی می کنم وبلاگم در مورد کسیه که نمی تونم در وصفش واژه ای پیدا کنم ولی بخاطر اینکه دوستان گلم منو شرمنده نکنن و منتظر پست جدیدی نباشن میدم اوراق. هر چند تو این مدت فکر نکم یه قطره از دریای محبت و عشقمو به آقا امام زمان تونستم ادا کنم. ما انقدر کوچیکیم که اصلا............آقا خلاصه حلال دیگه مگه نه؟ انا لله و انا اليه راجعون |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 18:1 توسط زکیه |
|
|
به نام آنكه خورشيد نورانى، در پشت ابرِ حجاب است. چشم سر آن را نمىبيند، ولى دل عاشق گرمى آن را احساس مىكند
نمىدانم در غروب جمعه چه رازى نهفته است! آسمان آبى است اما دلت غروب ابرىترين روزهاى پاييزى را دارد. اگر جمعـه، زيبـاتـريـن روز ارديبهشت، با گـلهـاى سـرخ هم كه باشد، دلتنگى غروب ابرى بر دلت پنجه مىكشد. از خـودت مـىپـرسى چگونه زندگىام را بدون او مىگذرانم؛ بدون حضور او بر من چه گذشت؛ به چه مشغولى كه او را با تـمام وجود فرياد نمىكشى؛ آخر چرا نـبـودنـش را عـادت كـردهايم؟ چطور توانستهايم و مىتوانيم بدون او زندگى را بگذرانيم درد است مرا بى تو كه درمان نپذيرد درمان من اين است كه بيمار تو باشم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 7:39 توسط زکیه |
|
|
به نام آن که ولایت را آفرید تا بندگانش در زیر سایه ی ولایت ،حمایت شوند و از دریای رحمتش بهرمند گردند به نام نامی نامت قسم می خورم که اگر سایه ولایت امیرمؤمنان علی بن ابیطالب برسرم نبوددرزیر آفتاب بی کسی می سوختم و می مردم وقتی کودکی بیش نبودم و زبانم هنوز قدرت تکلم نداشت نام تو چه آسان بر زبانم جاری می شدو چه جاری در خونم جریان می یافت.می خواستم از معجزه نامت بدانم که چگونه وجودم را سیراب می کند. توهمان دریایی هستی که بدون منّت،ازصدف وجودت مروارید مهربانی و عدالت می بخشی و در آسمانِ آبیِ بی هیاهویت،مرغ دلم را به پرواز در می آوری. آمدم تا با این کار کمی از دین.خود رابر تو ادا کنم.اما نمی دانستم که این کار جسارتی بیش نبوده و نیست کودک ذهنم هنوز مشغول خیال پردازی های کودکانه خویش است و درهمان حال و هوای کودکی اش با تو دوست شده است، من هرگز گستاخی او را نمی بخشم.من آماده هرگونه مجازاتی هستم.من را از تار وپود محبتت بساز و از گلواژه های عدالتت نقشی ماندگار بر قلبم حک کن تا در قیامت،همان زمان که هیچ کس به یاری ام نمی آید و فریادرسی ندارم،من را از آتشی که شایسته آن هستم برهاند کاش می شد در برکه شکوهت تن به آب زد و از سادگی ات خیس شد،کاش می شد در آسمان نگاهت پرواز کرد و پرنده شد من از این کاش ها بسیار دارم که خود را شایسته هیچ یک از آنها نمی دانم، فقط آرزویم این است که در شب اول قبر یه دیدنم بیایی و مرا در جواب گویی به فرشته های خداوند یاری کنی امیدوارم انشالله. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 18:8 توسط زکیه |
|
|
عمرى است كه شانه بر گيسوان پريشان انتظار راه ندارد و از كوچه پس كوچه هاى بی كسى مسافرى نمی گذرد. روزگارى است كه كه دل تنها می تواند در جوهر قلم زبان به درد دل گشوده، گلايهاى غمگين بر صفحه كاغذ بنگارد.
برگهاى دفتر دردهاى بی صدا يكى پس از ديگرى پر از واژههاى غمگين و تكرارى می شوند و هر دفترى با تمام احساسات مكتوبش در گوشه طاقچهاى گرد و خاك می خورد تا از دفتر انتظار ورقى برگشته و پس از سالها غروب روزى نيز داستان طلوعى تكرار شود. گلبرگهاى شكفته در فصل انتظار يكى پس از ديگرى و هر كدام در باغى بی صدا بر زمين مىريزند و تنها كبوتران آواى بی صداى آنان را می شنوند. يك روز درخت انقلاب برگ و بارى میگيرد و يك روز نهال انتفاضه گرفتار پاييز می شود. هنوز داغ لالهاى بر دل چنگ میزند كه فرياد كودكى از گوشه ديگرى از اين خاك بر آسمان مىرود و خنجرى ديگر بر دل يك باغبان وارد میگردد. از ديار مظلومى كه هر روز گوش بر ديوار درد دلهاى او بگذارى صداى ناله و شيون از جاى جاى آن برمی خيزد امروز نالهاى غريبتر و آوايى غمانگيزتر به گوش مىرسد. گويا گلهاى تازه شكفته را گلچينى بیرحم سر میبرد و از اين ماجرا دست التماس بر دامن اشكها و راز و نيازهايمان آويخته شده است. آه از اين سراى خاكى كه هيچ دستى را به دستى نمی رساند و گلهاى آشفته را به آوارگى می كشاند. امروز اين گلزار افغانستان است كه بر گلهاى پرپر خود ندبه كرده و بر فرارشان فاتحه میخواند و اين دست التماس كودكان بی گناهى است كه در ميان آتش ظلم خونخواران می سوزند و هل من ناصرى می خوانند كه جز در كربلا آسمان را عزادار و زمين را سوگوار نساخت. اى لايزال هميشه ماندنى از اين جاده گلرنگ مسافرى بفرست كه روزگارى است زمينيان و آسمانيان انتظارش را می كشند و در حسرت خمار ديدگانش سر بر آسمان فرياد میكشند: «اللهم عجل لوليك الفرج» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 11:8 توسط زکیه |
|
|
به يقين آن روزي كه تو بيايي مشتاقان كويت به سويت به گدايي خواهند آمد و هركدام عاجزانه چيزي را طلب خواهند كرد و من در اين انديشه ام كه در آن روز موعود روز ظهور چيزي از تو نخواهم خواست
الهم عجل الوليك الفرج |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 18:18 توسط زکیه |
|
|
|||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:7 توسط زکیه |
|
|||||
|
بارالـهـا: در اين هنگام، و براى هـميشه ولـى امـرت، امام زمان حجة بن الـحسن را كه درودهـايت بـر او و پـدرانش باد سرپرست و نگهدار و رهـبـر و ياور و رهـنما و نگـهبان باش، تا گيتى را به فرمان او آورى و تا دير زمان بهره مندش گردانى
خدایا! ای کسی که همه چیز فقط از آنِ توست، و فقط توسّط تو اداره میشود و هیچ شریکی نداری. نعمات تو برایم جلب توجه میكند، خودت نیز برایم جلب توجه میكنی. چه صحیح هست و چه زیباست خداییات، چقدر زیبا خدایی میکنی، چه دلنشین عطا میکنی، چه خوب اداره میکنی، و چقدر جالب است که همه چیز را به سوی کمال اُخروی سوق میدهی. خدایا! وقتی به خدایی تو فکر میکنم، شرم میکنم که خود را به تو نسپارم؛ و زمانی که به نعمات تو مینگرم، نمیتوانم متحیّرانه شکر نعمت ننمایم. خدایا! تو را دوست دارم، تو را قبول دارم. تو خدای من هستی، تو همه چیز من هستی، و همة خیراتت را از طریق مجاری نعماتت که اهلبیت عصمت و طهارت(علیهمالسلام) هستند جاری میكنی. خدایا! نعمات زیادی را بدون اینکه مستحقّ آنها باشم به من عطا کردهای. خدایا! تو را شکر میکنم. خدایا! من یک مسلمان هستم، دوست دارم قرآنی باشم، دوست دارم پیرو عترت رسول تو باشم، دوست دارم چارچوبه فکرم را از تو بگیرم تا در فهم نظام تو ورود صحیحی داشته باشم؛ نمیخواهم برای خود خیالبافی کنم تا با ذهنیّت ساخته خود به جهان خدایی تو وارد شوم، زیرا در آن صورت ذهنیّت من یک چیز است و نظام تو در عالم چیزی دیگر. خدایا! دوست دارم از منظر تو ببینم، تا ببینم آنطور که تو میبینی. دوست دارم خواست خود را کنار بزنم تا خواست تو در من جاری باشد و بخواهم آنچه را که تو بخواهی. خدایا! دوست دارم به سوی تو اوج بگیرم، بیشتر در معرض تو قرار بگیرم تا آن موقع که تکلّم میکنی من ظرف کلام تو باشم، و همراه کلام تو رهسپار اعماق شوم. خدایا! دوست دارم کلمهای از کلام تو باشم و تو به وسیله من احقاق حق کنی. خدایا! دوست دارم آنطور که تو گفتهای حجابهای عمقی را کنار بزنم تا مجرای نور تو در اعماق باشم. خدایا! دوست دارم بدانم که برنامه تو برای آینده چیست، آن را دقیقاً درك كنم، زیباییهایش را دیده و خواص آن را دریابم، تا هم لذّت ببرم و هم جزو لشگریان تو باشم و عامل برپایی برنامه تو گردم. خدایا! تو را شکر میکنم که در زمانه مهدی و بر دین مهدی که همان دین جدّش رسولالله هست قرارم دادی، و از بین مقولات مربوطِ به مهدی(عج) نه تاریخچه او برایم جلب توجه میکند و نه دنبال ارتباط جسمی و یا روحی با او هستم؛ هر چند که مشتاق رؤیت او هستم، اما تاكنون چنین توفیقی نداشتهام؛ و نه چنینم که بنشینم و در انتظار او گریسته و دعا کنم! بلکه دغدغه مرا دنبال اصلاح خود و اصلاح عالَم بودن قرار دادهای، یعنی همان چیزی را که دغدغه رسولان گرامیات(علیهمالسلام) قرار دادی؛ آنجا که ابراهیم(ع) فرمود: «رَبِّ هَبْ لی حُكْمًا وَ أَلْحِقْنی بِالصّالِحینَ» خدایا! میخواهم در پیشگاه ولیّ تو در عالَم فضای ظهور او و نیز زندگی با او در بعد از ظهور را به جمع مشتاقان او و عقلاء عرضه نمایم. خدایا! دستم را بگیر و نصرتم کن. زبان و نوشتار و همه وجودم را بر صراطالمستقیمِ خودت قرار ده، و مگذار که از صراط تو منحرف شوم، و نیز نگذار که مورد غضب تو قرار گیرم خداوندا! توفیقم عطا کن که در پرتو حاکمیّت ولایت فقیه و در راستای فرمایش رهبر معظم انقلاب مبنی بر نهضت نرمافزاری و نیز در ادامه سیر تبیین مهدویّت توسّط علماء هزار و چهارصد سال قبل، به پیشبرد مباحث مربوط به آخرالزمان پرداخته و این بخش از جبهه انسانیّت را «رونق» و «ارتقاء» دهم. خدایا! توفیقاتم را در این مهم بیشتر کن، و از آن مهمتر اینکه در آمدن مهدی و اصلاح عالَم و آدم توسّط ایشان بسیار تعجیل فرما. آمین یا رَبَّ الْعالَمین. اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:5 توسط زکیه |
|
|
يوسف گمشده در خلوتي نشستم... خلوتي تاريك،ساكت و آرام به او فكر كردم... به اينكه مي آيي؟ به اينكه چرا نمي آيي؟ به اينكه برايش چه كنم؟ لطف او را ديدم،شرمنده شدم سر خود را پايين انداختم ،ديگر نتوانستم ادامه دهم .اما ياد يوسف افتادم. واينكه او پس ار آن اتفاق برادرانش را بخشيد با خود گفتم، مهدي مهربانتر از يوسف است و توان گرفتم و ادامه دادم تا حاصل كار(ترنم بهار) شد ندانستيمو همچون فرزندان يعقوب،يوسف عزيزمان را به ثَمن بَخص فروختيم و اينك با هجران او كنعانمان در خشكسالي فرو رفته و زندگي بر ما سخت و دشوار گرديده است. با رويي خجلف دست تمنّا به سوي آن يوسف عزيز گشوده و عرض مي كنيم اي عزيز به ما و كسانمان سختي رسيده و سرمايه اندك آورده ايم پس پيمانه ي ما را كامل گردان و به ما صدقه و بخشش ده.كه خداوند صدقه دهندگان را نيكو پاداش مي دهد.((مَن ماتَ وَلم يَعرف اِمامَ زَمانِه ماتَ ميتةَ الجاهليّه)) تو را غايب ناميده اند چون ظاهر نيستي نه اينكه ظاهر نباشي. غيبت به معناي حاضر بودن، تهمت ناروايي است كه به تو زده اند و آنكه بر اين پندارند فرق ميان ظهور و حضور را نمي دانند آمدنت را، كه در انتظار آنيم، به معناي ظهور است نه حضور.جمعه كه از راه مي رسد صاحب دلان ِدل از دست مي دهند و قافله دلهاي بي قرار، روي به قبله مي كنند و آمدنت را به انتظار مي نشينند.اي قبله هر قافله و اي شبروان را مشعله انتظار را از چشمان بستان. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 13:48 توسط زکیه |
|
|
من آن گلم كه ز روي تو بر نمي گردم از آن هنگام كه آدم سر بر خاك غم نهاد و در فراق جنّت و فردوس بس ناليد و اشك افشاند،من هم ذره اي بودم كه از فرطِ فراقت ناله سر دادم. در آن وقتي كه قابيل ستمگر تيغ بر هابيلِ پاك افكند و او را كشت،براي ديدن عدل تو اي عادل شمار لحظه آغاز كردم. چون به قَرسِ نهرها پرداخت نوحِ پاك نيّت، چشم من به دنبال كشتي نجات در افق هاي نچندان دور،غرقِ جستجو گرديد. در آن وقتي كه ابراهيم تبر را با تمام قدرتش بر هر نشان شِرك مي كوبيد با هر ضربه اش از يك قفس آزاد گشتم.بال گستردم چشيدم طعم آزادي همان جا از دل و جان آرزو كردم كه از زندان غيبت زودتر آزاد گري.در همان وقتي كه عيسي مرده اي را زندگي بخشيد،دلم پرواز كرد تا آنجا كه ديدم تو چگونه مردگان را زنده مي سازي . چون كه موسي در مصافِ ساحران افكند چوب دستي اش را، در افق ديدم كه شمشيرت چه سان برچيد ملك ظالمين را. محمّد خاتم پيغمبران وقتي كه قرآن طلاوت كرد،نويد دولتت ديدم صداي ناله ي زهراي اطهر چون فضاي مهبت وحي خدا پر كرد، دست حيدرِ كرار براي حفظ دين،تسليم بندِ دشمنان گرديد.به گوشِ دل شنيدم دست هاي انتقامت،اِزن پيدا كرد.تا دادَش ،از آن بيدادگرها در ظهور خويش بستاني.علي مرتضي فُضتُ وَربِّ الكَعبه را چون گفت، تيكِ ذوالفقارش برقِ خود غلتيد. در ميامِ خويشتن خوابيد تا چون قبضه اش را گيري شَرَر بارد به جان دشمنان ِ حق. چو مجتبي نوشيد آبِ كوزه ي مسموم را، از عمق آب كوزه ها من خود،شنيدم اين ندا! مهدي بيا،مهدي بيا.تيغي كه در دستِ ستم مي ريخت، ثارالله فرياد مي كرد اي خدا كي منتقم خواهد رسيد؟ كي ظلم گردد ناپديد، كُشتند اين ديوان ظلمت سرا شد اين جهان.امان از آن كساني كه گل نرگس نمي خواهند گل نرگس لطافت دارد و پاكي.ولي آنها به دست و پاي او زنجير بندند و مدت هاي طولاني به زندانش مي اندازند.گَهي به خوشه ي انگور زهرِ مرگ مي ريزند و نمي دانند كه آن انگور هم محو تماشاي نگاه گرم نرگسهاست و اكنون هم براي من،براي ما فقط يك شاخه نرگس به جا مانده و بويش از وَرايِ سالها و قرن هايِ دور، مشامِ جانمان را محو خود كرده است و او مهدي .نگاهم را به قلب آسمان زرد افكندم دلم بي تاب و چشمان شبم بي خواب، گل نرگس نمي بينم و گلدان هاي خالي را درون خانه مي چينم.ندارد بي گل نرگس صفا گلدان،ولي دارد نشان از دوري و هِرمان. دل ما از همان آغاز خلقت منتظر بوده است.نمي دانيم آيا باغبان دل،دل ما را پر از آلاله خواهد كرد؟نمي دانيم آيا تا زمان بازگشتش شمع هاي جانمان پُرتاب خواهد سوخت؟ ولي هر سال قلب ما به وقت نيمه شعبان تپش هاي دِگر دارد و با اميد،نگاهش را به سمت دربِ خانه مي نشاند. و در تك ضربه هايش ناله ي اميد مي جوشد. اگر چه سينه ها لبريز فرياد است و روح و جان ما آلوده از ظلم است و بيداد. ولي دست دعامان رو به آسمان رفته و روز جمعه دلهامان به سمت كعبه مي چرخد. به اين اميد كه قبل از رفتن خورشيد از دروازه هاي شب طلوعِ ديگري جانِ جهان را آزرين سازد. خداوندا ببين! دستان ما خالي است، ببين! دل هاي ما در انتظار عشق مي سوزد. تو را سوگند بر يكتا گل نرگس، همين امسال را پايان وقتِ انتظار ما مقدر كن. خداوندا اگر خواهي كه روح ما از اين اجساد بستاني تو را سوگند بر مردي كه مي داني ظهورش آرزوي آخرين ماست به وقتِ مرگ او را بر سر بالين ما بفرست. به نزد قلب هاي ساكت و غمگين ما بفرست.اِجازت ده كه ما دستش به جان گيريم و بر اين سينه ي بيمار بگذاريم و دست ديگرش را روي چشم خسته و تَب داربگذاريم.با تمام لحظه هاي منتظر بودن سخن گوييم،زِ رنج ظلم هاي رفته بر اين جان و تن گوييم و گَردِ كفش هايش را به اشك چشم برگيريم.نگاه واپسين را بر رخ ماهش بيندازيم،سپس عزمِ سفر گيريم. بيا مهدي كه درد انتظار ،فروغ ديده ها را كُشت و آتش را درون سينه ها افروخت.از آن آتش پَرِ پروانه يِ دل سوخت.سپس در اشك شمعِ عمر، مدفون شد.بيا مهدي، بيا مهدي، كه تا پروانه ها جان گيرد و بال پُر توان گيرد.كُند پرواز را آغاز، شود محو نياز و راز.بيا مهدي كه دلهامان دِگر تاب و تحمل را زِ كف داده بيا جان را فداكردن براي يك نگاه تو براي شيعيان راستينِ مُنتظر،ساده است.((مِلّت بِگن آمين )) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 13:41 توسط زکیه |
|
|
السَلامُ عَليك يا مُولا يا صاحب العَصرِ و زَمان (عجل الله تعالي فرج الشريف) از دورا دورِ تاريخ در تنگاتنگ لحظه هاي سنگين صبر و استقامت نام تو را زمزمه مي كرديم و توان از صداي گام هاي آمنت مي گرفتيم. آمدني بودي كه دردها را تاب نمي آورديم قرنهاست كه خود را در زير گرانسنگ انتظار آزموده ايم. و هنوز ايستاده ايم و خواهيم ايستاد تا در زيباترين هنگامه ي روزگاران به لبخند شورآفرين ظهورت زخم كهنه مظلوم را مرهم گذاريم.
براي او چه كرده ايم؟ ادا كردن حقِّ كسي كه بر عهده ما حقي داشته است و نيز احسان كردن به كسي كه به ما احساني نموده باشد،يكي از مهم ترين و واجب ترين امور از نظر عقل و شرع است.خصوصاً كسي كه حقّش از همه بر گردن ما افزون تر است احسانش بيشتر و بهتر از هر كسي شامل حال ما شده و مي شودو نعمت ها و منّت ها نه فقط بر ما، بلكه بر همه مخلوقين دارد. بزرگواري كه خداوند معرفتش را تمام و كمال دين ما و ايمان به او را مكمل يقين ما ساخته و انتظار فرجش را بهترين اعمال ما قرار داده است.يگانه مهرباني كه ديدارش آرزوي اولياء و خدمتگزاريش را حجج معصوم آرزو داشته اند.موعودي كه پرچمدار عدل احسان و پاك كننده ي آثار كفر و طغيان است و به متابعت و پيروي او امر شده ايم. تكاليفي براي ما در روزگار پنهان زيستي اش وضع شده است. آيا ما با اين تكاليف آشنا شده و به آنها عمل نموده ايم؟ تا به حال تصميم گرفته ايم غمي را از غمهايش بزداييم؟ غم بزرگي كه از اوايل عمر او را همراهي مي كند و بيش از هزار و صد سال به طول انجاميده است غم غيبت است. آيا براي زدايش اين غم،دعايِ بر فرجش را وِرد نماز و دعاي خود كرده ايم؟ به گاه خلوت با خدا فرجش را طلب نمو ده ايم؟ بيايم با دوري از اعمالي كه بر غمش مي افزايد و با خويشتن داري و تلاش در راه شناخت او ياري اش نماييم. آيا آن زيبا صورت و مهربان تر از يوسف را ،به دوستانمان معرفي نموده ايم؟ تا شايد با ازدياد دوستدارانش از غربت و تنهايش كاسته شود.آيا براي لحظه يِ ظهورش خود را آماده ساخته ايم؟ البته او به گاه ظهور همچنان آقا و بخشنده است حتي بزرگترين دشمن كه با او كار و زار مي نمايد به گاه تسليم شدن از عفش بي نصيب نمي ماند. باشد كه با ذكر ياد او و نشر نامش با زبان و قلم فقراتي هر چند اندك از حقوق بيشمارش را ادا كنيم ((انشاالله))
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 9:43 توسط زکیه |
|