تبليغاتX
Taranom-Bahar

 

يوسف گمشده

در خلوتي نشستم... خلوتي تاريك،ساكت و آرام به او فكر كردم...

به اينكه مي آيي؟ به اينكه چرا نمي آيي؟ به اينكه برايش چه كنم؟

لطف او را ديدم،شرمنده شدم سر خود را پايين انداختم ،ديگر نتوانستم ادامه دهم .اما ياد يوسف افتادم. واينكه او پس ار آن اتفاق برادرانش را بخشيد با خود گفتم، مهدي مهربانتر از يوسف است و توان گرفتم و ادامه دادم تا حاصل كار(ترنم بهار) شد ندانستيمو همچون فرزندان يعقوب،يوسف عزيزمان را به ثَمن بَخص فروختيم و اينك با هجران او كنعانمان در خشكسالي فرو رفته و زندگي بر ما سخت و دشوار گرديده است. با رويي خجلف دست تمنّا به سوي آن يوسف عزيز گشوده و عرض مي كنيم اي عزيز به ما و كسانمان سختي رسيده و سرمايه اندك آورده ايم پس پيمانه ي ما را كامل گردان و به ما صدقه و بخشش ده.كه خداوند صدقه دهندگان را نيكو پاداش مي دهد.

((مَن ماتَ وَلم يَعرف اِمامَ زَمانِه ماتَ ميتةَ الجاهليّه))

تو را غايب ناميده اند چون ظاهر نيستي نه اينكه ظاهر نباشي. غيبت به معناي حاضر بودن، تهمت ناروايي است كه به تو زده اند و آنكه بر اين پندارند فرق ميان ظهور و حضور را نمي دانند آمدنت را، كه در انتظار آنيم، به معناي ظهور است نه حضور.جمعه كه از راه مي رسد صاحب دلان ِدل از دست مي دهند و قافله دلهاي بي قرار، روي به قبله مي كنند و آمدنت را به انتظار مي نشينند.اي قبله هر قافله و اي شبروان را مشعله انتظار را از چشمان بستان.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 13:48  توسط زکیه | 

 

من آن گلم كه ز روي تو بر نمي گردم

از آن هنگام كه آدم سر بر خاك غم نهاد و در فراق جنّت و فردوس بس ناليد و اشك افشاند،من هم ذره اي بودم كه از فرطِ فراقت ناله سر دادم. در آن وقتي كه قابيل ستمگر تيغ بر هابيلِ پاك افكند و او را كشت،براي ديدن عدل تو اي عادل شمار لحظه آغاز كردم. چون به قَرسِ نهرها پرداخت نوحِ پاك نيّت، چشم من به دنبال كشتي نجات در افق هاي نچندان دور،غرقِ جستجو گرديد. در آن وقتي كه ابراهيم تبر را با تمام قدرتش بر هر نشان شِرك مي كوبيد با هر ضربه اش از يك قفس آزاد گشتم.بال گستردم چشيدم طعم آزادي همان جا از دل و جان آرزو كردم كه از زندان غيبت زودتر آزاد گري.در همان وقتي كه عيسي مرده اي را زندگي بخشيد،دلم پرواز كرد تا آنجا  كه ديدم تو چگونه مردگان را زنده مي سازي . چون كه موسي در مصافِ ساحران افكند چوب دستي اش را، در افق ديدم كه شمشيرت چه سان برچيد ملك ظالمين را. محمّد خاتم پيغمبران وقتي كه قرآن طلاوت كرد،نويد دولتت ديدم صداي ناله ي زهراي اطهر چون فضاي مهبت وحي خدا پر كرد، دست حيدرِ كرار براي حفظ دين،تسليم بندِ دشمنان گرديد.به گوشِ دل شنيدم دست هاي انتقامت،اِزن پيدا كرد.تا دادَش ،از آن بيدادگرها در ظهور خويش بستاني.علي مرتضي فُضتُ وَربِّ الكَعبه را چون گفت، تيكِ ذوالفقارش برقِ خود غلتيد. در ميامِ خويشتن خوابيد تا چون قبضه اش را گيري شَرَر بارد به جان دشمنان ِ حق. چو مجتبي نوشيد آبِ كوزه ي مسموم را، از عمق آب كوزه ها من خود،شنيدم اين ندا! مهدي بيا،مهدي بيا.تيغي كه در دستِ ستم مي ريخت، ثارالله فرياد مي كرد اي خدا كي منتقم خواهد رسيد؟ كي ظلم گردد ناپديد، كُشتند اين ديوان ظلمت سرا شد اين جهان.امان از آن كساني كه گل نرگس نمي خواهند گل نرگس لطافت دارد و پاكي.ولي آنها به دست و پاي او زنجير بندند و مدت هاي طولاني به زندانش مي اندازند.گَهي به خوشه ي انگور زهرِ مرگ مي ريزند و نمي دانند كه آن انگور هم محو تماشاي نگاه گرم نرگسهاست و اكنون هم براي من،براي ما فقط يك شاخه نرگس به جا مانده و بويش از وَرايِ سالها و قرن هايِ دور، مشامِ جانمان را محو خود كرده است و او مهدي .نگاهم را به قلب آسمان زرد افكندم دلم بي تاب و چشمان شبم بي خواب، گل نرگس نمي بينم و گلدان هاي خالي را درون خانه مي چينم.ندارد بي گل نرگس صفا گلدان،ولي دارد نشان از دوري و هِرمان. دل ما از همان آغاز خلقت منتظر بوده است.نمي دانيم آيا باغبان دل،دل ما را پر از آلاله خواهد كرد؟نمي دانيم آيا تا زمان بازگشتش شمع هاي جانمان پُرتاب خواهد سوخت؟ ولي هر سال قلب ما به وقت نيمه شعبان تپش هاي دِگر دارد و با اميد،نگاهش را به سمت دربِ خانه مي نشاند. و در تك ضربه هايش ناله ي اميد مي جوشد. اگر چه سينه ها لبريز فرياد است و روح و جان ما آلوده از ظلم است و بيداد. ولي دست دعامان رو به آسمان رفته و روز جمعه دلهامان به سمت كعبه مي چرخد. به اين اميد كه قبل از رفتن خورشيد از دروازه هاي شب طلوعِ ديگري جانِ جهان را آزرين سازد. خداوندا ببين! دستان ما خالي است، ببين! دل هاي ما در انتظار عشق مي سوزد. تو را سوگند بر يكتا گل نرگس، همين امسال را پايان وقتِ انتظار ما مقدر كن. خداوندا اگر خواهي كه روح ما از اين اجساد بستاني تو را سوگند بر مردي كه مي داني ظهورش آرزوي آخرين ماست به وقتِ مرگ او را بر سر بالين ما بفرست. به نزد قلب هاي ساكت و غمگين ما بفرست.اِجازت ده كه ما دستش به جان گيريم و بر اين سينه ي بيمار بگذاريم و دست ديگرش را روي چشم خسته و تَب داربگذاريم.با تمام لحظه هاي منتظر بودن سخن گوييم،زِ رنج ظلم هاي رفته بر اين جان و تن گوييم و گَردِ كفش هايش را به اشك چشم برگيريم.نگاه واپسين را بر رخ ماهش بيندازيم،سپس عزمِ سفر گيريم. بيا مهدي كه درد انتظار ،فروغ ديده ها را كُشت و آتش را درون سينه ها افروخت.از آن آتش پَرِ پروانه يِ دل سوخت.سپس در اشك شمعِ عمر، مدفون شد.بيا مهدي، بيا مهدي، كه تا پروانه ها جان گيرد و بال پُر توان گيرد.كُند پرواز را آغاز، شود محو نياز و راز.بيا مهدي كه دلهامان دِگر تاب و تحمل را زِ كف داده بيا جان را فداكردن براي يك نگاه تو براي شيعيان راستينِ مُنتظر،ساده است.

((مِلّت بِگن آمين ))

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 13:41  توسط زکیه | 

 

السَلامُ عَليك يا مُولا يا صاحب العَصرِ و زَمان (عجل الله تعالي فرج الشريف)

از دورا دورِ تاريخ

در تنگاتنگ لحظه هاي سنگين صبر و استقامت

نام تو را زمزمه مي كرديم

و توان از صداي گام هاي آمنت مي گرفتيم.

آمدني بودي كه دردها را تاب نمي آورديم

قرنهاست كه خود را در زير گرانسنگ انتظار آزموده ايم.

و هنوز ايستاده ايم و خواهيم ايستاد

تا در زيباترين هنگامه ي روزگاران

به لبخند شورآفرين ظهورت

زخم كهنه مظلوم را مرهم گذاريم.

 

براي او چه كرده ايم؟

ادا كردن حقِّ كسي كه بر عهده ما حقي داشته است و نيز احسان كردن به كسي كه به ما احساني نموده باشد،يكي از مهم ترين و واجب ترين امور از نظر عقل و شرع است.خصوصاً كسي كه حقّش از همه بر گردن ما افزون تر است احسانش بيشتر و بهتر از هر كسي شامل حال ما شده و مي شودو نعمت ها و منّت ها نه فقط بر ما، بلكه بر همه مخلوقين دارد. بزرگواري كه خداوند معرفتش را تمام و كمال دين ما و ايمان به او را مكمل يقين ما ساخته و انتظار فرجش را بهترين اعمال ما قرار داده است.يگانه مهرباني كه ديدارش آرزوي اولياء و خدمتگزاريش را حجج معصوم آرزو داشته اند.موعودي كه پرچمدار عدل احسان و پاك كننده ي آثار كفر و طغيان است و به متابعت و پيروي او امر شده ايم. تكاليفي براي ما در روزگار پنهان زيستي اش وضع شده است. آيا ما با اين تكاليف آشنا شده و به آنها عمل نموده ايم؟ تا به حال تصميم گرفته ايم غمي را از غمهايش بزداييم؟ غم بزرگي كه از اوايل عمر او را همراهي مي كند و بيش از هزار و صد سال به طول انجاميده است غم غيبت است. آيا براي زدايش اين غم،دعايِ بر فرجش را وِرد نماز و دعاي خود كرده ايم؟ به گاه خلوت با خدا فرجش را طلب نمو ده ايم؟ بيايم با دوري از اعمالي كه بر غمش مي افزايد و با خويشتن داري و تلاش در راه شناخت او ياري اش نماييم. آيا آن زيبا صورت و مهربان تر از يوسف را ،به دوستانمان معرفي نموده ايم؟ تا شايد با ازدياد دوستدارانش از غربت و تنهايش كاسته شود.آيا براي لحظه يِ ظهورش خود را آماده ساخته ايم؟ البته او به گاه ظهور همچنان آقا و بخشنده است حتي بزرگترين دشمن كه با او كار و زار مي نمايد به گاه تسليم شدن از عفش بي نصيب نمي ماند. باشد كه با ذكر ياد او و نشر نامش با زبان و قلم فقراتي هر چند اندك از حقوق بيشمارش را ادا كنيم

((انشاالله))

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 9:43  توسط زکیه | 

چقدر دوستش داریم؟

مبدأ آفرینش موجودات و عامل اولیّه ی ممکنات حُب و محبّت است.محبّت بذرِ عالم امکان است و در همه مراحلِ شؤوناتِ آن وجود دارد و پیوند دهنده ی همه اشیاء به یکدیگر است و دارای رتبه هایی است ،که رتبه ی پست و نازل آن همان جاذبه ی نیوتن و رتبه های دیگری که هر کدام پیچیدگی مخصوص به خود را داراست.محبّت اکسیری است،که انقلاب ماهیّت ایجاد می کند دیو را حور و ظلمت را نور می سازد. از محبّت مسّه ها زرّین شود وز محبّت تلخ ها شیرین شود وز محبت نار، نوری میشود وز محبّت دیو، حوری می شود بالاترین درجه ی محبت آن است که مُحب ، خودش را هم برای محبوبش بخواهد، و در مقابل به محبوب،به خودش هم بی توجه گردد و این گوهرِ عجیب مُحب را به محبوب می رساند.اصل مطلب و نکته حساس سخن این است که، محبّت باالطبیعه مُحب را به وصال محبوب می رساند.زیرا محبّت منشأ نزدیک شدن روحی است و این نزدیکی روحی باعث قرب الهی می شود،و در اثر تکرار،قربِ جسمي به وصال منتهي مي گردد.اگر امام زمان(عج) محبّت پيدا مي كني، صفحه ي وجودت عوض مي شود و اگر او را دوست بداري،نامش را همه جا به بزرگي ياد مي كني و آثارِ شؤون محبوب را نيز دوست مي داري.هيچ راه و ذكر و وِردي براي رسيدن به درگاه يگانه دوران، شاه عالم امكان، بالاتر و والاتر از محبّت نيست.نزديك ترين راه به آن بزرگوار محبّت و بروز آثارش نيز شاهد بر صحت آن مي شود.آيا آثار محبّتش را در خود يافته اي؟آيا از اينكه او را نديده اي دلت به اظطراب افتاده است؟ و از اينكه او را نمي بيني دلتنگ شده اي؟ قلبت در انتظار او، به گاه نگاهِ مهربانانه اش به نامه ي اعمالت به تپش افتاده است؟ آيا از هجر او رنگ پريده شده اي؟ ديدگانت اشك آلود،چشم به راه سويي او را نشانه رفته است؟ جمعه هايت را با نام و ياد او گذرانده اي؟ خودت را امتحان كن آيا به راستي امامت را دوست داري؟او را مُفترض الطاعه مي داني؟ دنبال او مي گردي؟ از اين سو و از اين عالم و متقي سراغ او را گرفته اي؟ و راه رسيدن به او را جويا شده اي؟ آيا فرهاد گونه در وصال محبوب كُلنگ برداشته و اراده كندن كوه را نموده اي؟ و

آيا...

و آيا اطاعت از او، شرطِ محبّت به او نيست؟

((االلهّم عَجل الوَليّك الفَرج))

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 9:38  توسط زکیه |