![]() |
![]() |
|

|
به نام آنكه خورشيد نورانى، در پشت ابرِ حجاب است. چشم سر آن را نمىبيند، ولى دل عاشق گرمى آن را احساس مىكند
نمىدانم در غروب جمعه چه رازى نهفته است! آسمان آبى است اما دلت غروب ابرىترين روزهاى پاييزى را دارد. اگر جمعـه، زيبـاتـريـن روز ارديبهشت، با گـلهـاى سـرخ هم كه باشد، دلتنگى غروب ابرى بر دلت پنجه مىكشد. از خـودت مـىپـرسى چگونه زندگىام را بدون او مىگذرانم؛ بدون حضور او بر من چه گذشت؛ به چه مشغولى كه او را با تـمام وجود فرياد نمىكشى؛ آخر چرا نـبـودنـش را عـادت كـردهايم؟ چطور توانستهايم و مىتوانيم بدون او زندگى را بگذرانيم درد است مرا بى تو كه درمان نپذيرد درمان من اين است كه بيمار تو باشم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 7:39 توسط زکیه |
|
|
به نام آن که ولایت را آفرید تا بندگانش در زیر سایه ی ولایت ،حمایت شوند و از دریای رحمتش بهرمند گردند به نام نامی نامت قسم می خورم که اگر سایه ولایت امیرمؤمنان علی بن ابیطالب برسرم نبوددرزیر آفتاب بی کسی می سوختم و می مردم وقتی کودکی بیش نبودم و زبانم هنوز قدرت تکلم نداشت نام تو چه آسان بر زبانم جاری می شدو چه جاری در خونم جریان می یافت.می خواستم از معجزه نامت بدانم که چگونه وجودم را سیراب می کند. توهمان دریایی هستی که بدون منّت،ازصدف وجودت مروارید مهربانی و عدالت می بخشی و در آسمانِ آبیِ بی هیاهویت،مرغ دلم را به پرواز در می آوری. آمدم تا با این کار کمی از دین.خود رابر تو ادا کنم.اما نمی دانستم که این کار جسارتی بیش نبوده و نیست کودک ذهنم هنوز مشغول خیال پردازی های کودکانه خویش است و درهمان حال و هوای کودکی اش با تو دوست شده است، من هرگز گستاخی او را نمی بخشم.من آماده هرگونه مجازاتی هستم.من را از تار وپود محبتت بساز و از گلواژه های عدالتت نقشی ماندگار بر قلبم حک کن تا در قیامت،همان زمان که هیچ کس به یاری ام نمی آید و فریادرسی ندارم،من را از آتشی که شایسته آن هستم برهاند کاش می شد در برکه شکوهت تن به آب زد و از سادگی ات خیس شد،کاش می شد در آسمان نگاهت پرواز کرد و پرنده شد من از این کاش ها بسیار دارم که خود را شایسته هیچ یک از آنها نمی دانم، فقط آرزویم این است که در شب اول قبر یه دیدنم بیایی و مرا در جواب گویی به فرشته های خداوند یاری کنی امیدوارم انشالله. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 18:8 توسط زکیه |
|
|
عمرى است كه شانه بر گيسوان پريشان انتظار راه ندارد و از كوچه پس كوچه هاى بی كسى مسافرى نمی گذرد. روزگارى است كه كه دل تنها می تواند در جوهر قلم زبان به درد دل گشوده، گلايهاى غمگين بر صفحه كاغذ بنگارد.
برگهاى دفتر دردهاى بی صدا يكى پس از ديگرى پر از واژههاى غمگين و تكرارى می شوند و هر دفترى با تمام احساسات مكتوبش در گوشه طاقچهاى گرد و خاك می خورد تا از دفتر انتظار ورقى برگشته و پس از سالها غروب روزى نيز داستان طلوعى تكرار شود. گلبرگهاى شكفته در فصل انتظار يكى پس از ديگرى و هر كدام در باغى بی صدا بر زمين مىريزند و تنها كبوتران آواى بی صداى آنان را می شنوند. يك روز درخت انقلاب برگ و بارى میگيرد و يك روز نهال انتفاضه گرفتار پاييز می شود. هنوز داغ لالهاى بر دل چنگ میزند كه فرياد كودكى از گوشه ديگرى از اين خاك بر آسمان مىرود و خنجرى ديگر بر دل يك باغبان وارد میگردد. از ديار مظلومى كه هر روز گوش بر ديوار درد دلهاى او بگذارى صداى ناله و شيون از جاى جاى آن برمی خيزد امروز نالهاى غريبتر و آوايى غمانگيزتر به گوش مىرسد. گويا گلهاى تازه شكفته را گلچينى بیرحم سر میبرد و از اين ماجرا دست التماس بر دامن اشكها و راز و نيازهايمان آويخته شده است. آه از اين سراى خاكى كه هيچ دستى را به دستى نمی رساند و گلهاى آشفته را به آوارگى می كشاند. امروز اين گلزار افغانستان است كه بر گلهاى پرپر خود ندبه كرده و بر فرارشان فاتحه میخواند و اين دست التماس كودكان بی گناهى است كه در ميان آتش ظلم خونخواران می سوزند و هل من ناصرى می خوانند كه جز در كربلا آسمان را عزادار و زمين را سوگوار نساخت. اى لايزال هميشه ماندنى از اين جاده گلرنگ مسافرى بفرست كه روزگارى است زمينيان و آسمانيان انتظارش را می كشند و در حسرت خمار ديدگانش سر بر آسمان فرياد میكشند: «اللهم عجل لوليك الفرج» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 11:8 توسط زکیه |
|