تبليغاتX
Taranom-Bahar - مهدي بيا شب هجران سحر كن

 

من آن گلم كه ز روي تو بر نمي گردم

از آن هنگام كه آدم سر بر خاك غم نهاد و در فراق جنّت و فردوس بس ناليد و اشك افشاند،من هم ذره اي بودم كه از فرطِ فراقت ناله سر دادم. در آن وقتي كه قابيل ستمگر تيغ بر هابيلِ پاك افكند و او را كشت،براي ديدن عدل تو اي عادل شمار لحظه آغاز كردم. چون به قَرسِ نهرها پرداخت نوحِ پاك نيّت، چشم من به دنبال كشتي نجات در افق هاي نچندان دور،غرقِ جستجو گرديد. در آن وقتي كه ابراهيم تبر را با تمام قدرتش بر هر نشان شِرك مي كوبيد با هر ضربه اش از يك قفس آزاد گشتم.بال گستردم چشيدم طعم آزادي همان جا از دل و جان آرزو كردم كه از زندان غيبت زودتر آزاد گري.در همان وقتي كه عيسي مرده اي را زندگي بخشيد،دلم پرواز كرد تا آنجا  كه ديدم تو چگونه مردگان را زنده مي سازي . چون كه موسي در مصافِ ساحران افكند چوب دستي اش را، در افق ديدم كه شمشيرت چه سان برچيد ملك ظالمين را. محمّد خاتم پيغمبران وقتي كه قرآن طلاوت كرد،نويد دولتت ديدم صداي ناله ي زهراي اطهر چون فضاي مهبت وحي خدا پر كرد، دست حيدرِ كرار براي حفظ دين،تسليم بندِ دشمنان گرديد.به گوشِ دل شنيدم دست هاي انتقامت،اِزن پيدا كرد.تا دادَش ،از آن بيدادگرها در ظهور خويش بستاني.علي مرتضي فُضتُ وَربِّ الكَعبه را چون گفت، تيكِ ذوالفقارش برقِ خود غلتيد. در ميامِ خويشتن خوابيد تا چون قبضه اش را گيري شَرَر بارد به جان دشمنان ِ حق. چو مجتبي نوشيد آبِ كوزه ي مسموم را، از عمق آب كوزه ها من خود،شنيدم اين ندا! مهدي بيا،مهدي بيا.تيغي كه در دستِ ستم مي ريخت، ثارالله فرياد مي كرد اي خدا كي منتقم خواهد رسيد؟ كي ظلم گردد ناپديد، كُشتند اين ديوان ظلمت سرا شد اين جهان.امان از آن كساني كه گل نرگس نمي خواهند گل نرگس لطافت دارد و پاكي.ولي آنها به دست و پاي او زنجير بندند و مدت هاي طولاني به زندانش مي اندازند.گَهي به خوشه ي انگور زهرِ مرگ مي ريزند و نمي دانند كه آن انگور هم محو تماشاي نگاه گرم نرگسهاست و اكنون هم براي من،براي ما فقط يك شاخه نرگس به جا مانده و بويش از وَرايِ سالها و قرن هايِ دور، مشامِ جانمان را محو خود كرده است و او مهدي .نگاهم را به قلب آسمان زرد افكندم دلم بي تاب و چشمان شبم بي خواب، گل نرگس نمي بينم و گلدان هاي خالي را درون خانه مي چينم.ندارد بي گل نرگس صفا گلدان،ولي دارد نشان از دوري و هِرمان. دل ما از همان آغاز خلقت منتظر بوده است.نمي دانيم آيا باغبان دل،دل ما را پر از آلاله خواهد كرد؟نمي دانيم آيا تا زمان بازگشتش شمع هاي جانمان پُرتاب خواهد سوخت؟ ولي هر سال قلب ما به وقت نيمه شعبان تپش هاي دِگر دارد و با اميد،نگاهش را به سمت دربِ خانه مي نشاند. و در تك ضربه هايش ناله ي اميد مي جوشد. اگر چه سينه ها لبريز فرياد است و روح و جان ما آلوده از ظلم است و بيداد. ولي دست دعامان رو به آسمان رفته و روز جمعه دلهامان به سمت كعبه مي چرخد. به اين اميد كه قبل از رفتن خورشيد از دروازه هاي شب طلوعِ ديگري جانِ جهان را آزرين سازد. خداوندا ببين! دستان ما خالي است، ببين! دل هاي ما در انتظار عشق مي سوزد. تو را سوگند بر يكتا گل نرگس، همين امسال را پايان وقتِ انتظار ما مقدر كن. خداوندا اگر خواهي كه روح ما از اين اجساد بستاني تو را سوگند بر مردي كه مي داني ظهورش آرزوي آخرين ماست به وقتِ مرگ او را بر سر بالين ما بفرست. به نزد قلب هاي ساكت و غمگين ما بفرست.اِجازت ده كه ما دستش به جان گيريم و بر اين سينه ي بيمار بگذاريم و دست ديگرش را روي چشم خسته و تَب داربگذاريم.با تمام لحظه هاي منتظر بودن سخن گوييم،زِ رنج ظلم هاي رفته بر اين جان و تن گوييم و گَردِ كفش هايش را به اشك چشم برگيريم.نگاه واپسين را بر رخ ماهش بيندازيم،سپس عزمِ سفر گيريم. بيا مهدي كه درد انتظار ،فروغ ديده ها را كُشت و آتش را درون سينه ها افروخت.از آن آتش پَرِ پروانه يِ دل سوخت.سپس در اشك شمعِ عمر، مدفون شد.بيا مهدي، بيا مهدي، كه تا پروانه ها جان گيرد و بال پُر توان گيرد.كُند پرواز را آغاز، شود محو نياز و راز.بيا مهدي كه دلهامان دِگر تاب و تحمل را زِ كف داده بيا جان را فداكردن براي يك نگاه تو براي شيعيان راستينِ مُنتظر،ساده است.

((مِلّت بِگن آمين ))

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 13:41  توسط زکیه |